کرمانشاه بودیم. طلبه*های جوان آمده بودند برای بازدید از جبهه. 30-20 نفری بودند. شب که خوابیده بودیم، دو ـ سه نفر بیدارم کردند و شروع کردند به پرسیدن سوال*های مسخره و الکی. مثلاً می*گفتند: «آبی چه رنگیه؟».
عصبی شده بودم. گفتند: «بابا بی خیال، تو که بیدار شدی، حرص نخور بیا بریم یکی دیگه رو بیدار کنیم».
دیدم بد هم نمی*گویند! خلاصه همین*طوری سی نفر را بیدار کردیم! حالا نصفه شبی جماعتی بیدار شده*ایم و همه*مان دنبال شلوغ کاری هستیم. قرار شد یک نفر خودش را به مردن بزند و بقیه در محوطه قرارگاه تشییعش کنند!
فوری پارچه سفیدی انداختیم روی محمدرضا و قول گرفتیم که تحت هر شرایطی خودش را نگه دارد.
گذاشتیمش روی دوش بچه*ها و راه افتادیم. گریه و زاری. یکی می*گفت: «ممد رضا! نامرد! چرا تنها رفتی؟».
یکی می*گفت: «تو قرار نبود شهید شی».
دیگری داد می*زد: «شهیده دیگه چی میگی؟ مگه تو جبهه نمرده؟».
یکی عربده می*کشید. یکی غش می*کرد!
در مسیر، بقیه بچه*ها هم اضافه می*شدند و چون از قضیه با خبر نبودند واقعاً گریه و شیون راه می*انداختند! گفتیم برویم سمت اتاق طلبه*ها! جنازه را بردیم داخل اتاق.
این بندگان خدا که فکر می*کردند قضیه جدیه، رفتند وضو گرفتند و نشستند به قرآن خواندن بالای سر میت!
در همین بین من به یکی از بچه*ها گفتم: «برو خودت را روی محمدرضا بینداز و یک نیشگون محکم بگیر.».
رفت گریه کنان پرید روی محمدرضا و گفت: «محمدرضا! این قرارمون نبود! منم می*خوام باهات بیام!».
بعد نیشگونی گرفت که محمدرضا از جا پرید و چنان جیغی کشید که هفت هشت نفر از این بچه ها از حال رفتند!
ما هم قاه قاه می*خندیدیم. خلاصه آن شب با اینکه تنبیه سختی شدیم ولی حسابی خندیدیم.
.